گاهی 

سلام

  این شعر را کامل گذاشتم ، تا بخوانید و نظرتان را  بشنوم . 

 (در ضمن مشتاقانه  دلم می خواهد   بگویم غزل بعدی را  که شاید چند وقت دیگر تمام شود، برای که سروده ام )   این روزها فقط  به شوق  نوشتن همان غزل به سراغ دفتر و خودکار میروم! 

 

او شاعری را خوب آسان می کند گاهی 

ماهی که شب ها رو به ایوان می کند گاهی 

این لهجه گنجشک های خانه ات بانو 

حتی درختان را غزل خوان می کند گاهی 

در چشم تو شام مرنجاب است و مهتابش 

شیرازِ شعرم یاد کاشان می کند گاهی 

این چشم ها؛ این جام های لب به لب از می 

از توبه آدم را پشیمان می کند گاهی 

 سیگار هم درمانِ خوبی نیست، بعد از آن_ 

اخمی که جنگل را بیابان می کند گاهی 

او فرق دارد دلبری هایش اگر ما را 

با زخم های تازه درمان می کند گاهی 

عکسی که از موی ات به روی آب می افتد 

دریاچه ای را هم پریشان می کند گاهی 
***
در ذمّه گیسوی او هر کس که کافر شد

با بوسه ای او را مسلمان می کند گاهی 

روحی که با خندیدنت در من دمیدی تو

حتی مرا مسجود شیطان می کند گاهی 
***
در شعرهایم از تو گفتم، "از تو گفتن" ها 
من را جدا از هم قطاران  می کند گاهی ...

 

 

 

منبع اصلی مطلب : حبسیه‌هایِ من
برچسب ها : گاهی 
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ :